غمِ برفی


برف است دیگر، زلزله که نیست!
دیدنِ عکس‌های برفی که آدم را غمگین نمی‌‌کند!
فوق‌اش این است که آدم دلش برای مملکت‌اش تنگ شود،
که نمی‌شود.
مدت هاست دلش برای مملکت‌اش تنگ نمی‌شود..
در عوض،
دلش برای همه‌ی آن روزهای برفیِ دوتایی تنگ می‌‌شود
که صبح، به جای کار
سوارش کند و بروند بامِ تهران،
قبل از آن‌که برف‌ها دست‌خورده شده باشند..
یا بروند کافه تشریفاتِ کاخِ سعدآباد
یا باغ فردوس.
یا نصفِ‌شب‌ها ول بگردند توی میرداماد.
بگذار همه منتظر بمانند،
مگر این روزها چندبار ممکن است تکرار شوند؟
اصلن، ساعت‌ها رانندگی‌ و ترافیک
فدای صبحانه‌های داغِ صبح‌های برفیِ گوشه‌‌گوشه‌ی تهران
با خنده‌های شاد
و گلوله‌های سپید..

رنگ به رنگ خاطره،
رج به رج خیال،
دانه به دانه برف،
قطره به قطره اشک،
گله به گله آتش،

برف است دیگر! سونامی که نیست!
دیدنِ عکس‌های برفیِ خندانِ غریبه‌ها که آدم را غمگین نمی‌‌کند!
فوقش این است که چشمان‌اش را ببندد و نگاه نکند
نگاه نکند که هزاربار
خیالِ پالتوی قرمز وسطِ سفیدیِ برف،
چشم‌اش را نزند
که دست‌های یخ کرده‌اش را به گرمای دستان‌اش نسپارد
که تصور این روزها را نکند که لابد این‌بار،
اوست که می‌رود دنبالِ کسِ دیگری..
تو سوارش نمی‌کنی‌ و او
شاید با شال‌گردن آبی دست‌باف تو،
پالتوی قرمزِ دیگری را میانِ برف‌ها نگاه می‌کند و
عکس می‌گیرد از خنده‌هاش.

برف است دیگر، برف
اما..
برفِ سه سالِ پیش کجا و
این برف کجا..

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

۲۰۱۴

این روزها که می‌‌گذرند، به بی‌ تفاوتی‌ می‌‌گذرند. روزهای آخرِ سال است و اینجا همه شاد. برای من ولی‌، نه مفهومِ سال هست و نه آخرِ سال. هیچ روزی با قبل و بعدش فرق نمی‌‌کند و هیچ صبحی‌، طورِ  دیگری شروع نمی‌‌شود.

امشب را باید مست بود، یا اقلن در حالِ خوش‌گذرانی‌. در عوض من انتخاب کرده‌ام که نشسته باشم در خانه و به برنامه‌های مسخره‌ی تلویزیون اکتفا کنم. هی‌ سعی‌ می‌‌کنم یادِ پارسال نیفتم و درِ همه‌ی خاطره‌ها را قفل و کلید کنم. دستِ خودِ آدم نیست اما، یک چیزهایی‌ هی‌ مثلِ پتک می‌‌کوبند توی سرت. پارسال با یک شیشه اسمیرنف و کمی‌ هله‌هوله، این وقت‌ها داشتیم توی جمعیت راه می‌رفتیم که یک جایی‌ با منظره‌ی نسبتا قابلِ قبول پیدا کنیم برای دیدن آتش‌بازی. سرد بود و وحشتناک شلوغ، ولی‌ من که می‌‌دانستم آخرین روزهای داشتن‌اش است و شاید تنها سالِ نوی میلادیِ با هم الواطی کردن، دقیقه دقیقه‌اش را می‌‌بلعیدم. حالا که فکرش را می‌کنم، توی همه‌ی این مدت، هر برنامه‌ای که داشتیم یک جورهایی به زورِ من بود. اگر خودم برنامه‌ریزی نمی‌‌کردم و اصرار نمی‌‌کردم، شاید همین ذره‌ذره خاطره‌هایی‌ که حالا گاه و بی‌گاه مثلِ یک شهاب، برقی‌ می‌زند و سقوط می‌‌کند هم نبود. هرچند که مطمئن نیستم این بودن‌اش بهتر هم باشد!

طرف‌های چهار صبح بود که مست، برگشتیم خانه و من حتا نمی‌توانستم لباس عوض کنم. گرسنه بودم و یادم نیست از یخچال چه غذایی در آورد و خوردیم. خوب یادم هست ولی‌، که از لبِ تخت غلتیدم و افتادم پایین. حوصله نداشتم بلند شوم و برگردم روی تخت و وقتی‌ بعدن گفت که از مستی از روی تخت افتاده‌ام، دلم خواست انکار کنم و بگویم که یادم نیست. خواستم که یادم نباشد. خیلی‌ چیزها بود که می‌خواستم یادم نباشد. ولی‌ بود. هست. حافظه نه با مستی پاک می‌‌شود، نه با دوری. حافظه‌ی لعنتی صاف همان جاها که باید پاک شود، چنان می‌‌چسبد به در و دیوارِ کله‌ات که انگار همین دیروز همه‌چیز اتفاق افتاده.

دلم مستیِ  بی‌ دغدغه و خنده‌ی از ته دل‌ می‌‌خواهد. دلم آغوشِ آرام و امنیتِ بی‌ ترس و لرز می‌‌خواهد. دلم یک بغلِ  سفت می‌‌خواهد که چند دقیقه هم شده، یادم برود این همه تلخی‌ِ این روزها را.

 کاش امسال سالِ بهتری باشد. یک سالِ تمام به عزاداری گذشت. کاش امسال اگر نه به خنده، لااقل به آرامش بگذرد. به شما هم مبارک.

بفرمایید بوقلمون!

برگزار شد. به خوبی‌. به آرامش.
خودم را آماده‌ی یک روزِ تلخ و سخت کرده بودم، روزی که هزار تا خاطره رژه بروند جلوی چشمم و هر یک لقمه بماند توی گلویم از فلش بک‌های همین روزِ پارسال، که تصمیم گرفته بودم همین مراسمِ کریسمس را به تمام و کمال برایش اجراکنم، که تا اینجاست و فرصتِ تجربه دارد، دیده باشد و تجربه کرده باشد. همه‌ی شوق و انگیزه‌ام او بود و به لذت، همه‌ی سختیِ خرید و درختِ کریسمس و درست کردنِ بوقلمون و غیره را به جان خریده بودم. امسال پیش‌پیش، برای این‌که تنها نباشم و حجمِ بارِ خاطره‌ها بر فرقم کوبیده نشود، تصمیم گرفتم همان مراسم را برگزار کنم، به اتفاقِ همان دوستانِ پارسال، منهای او که به خاکِ فراموشی‌اش سپرده‌ام. این بار در خانه‌ی من.
نتیجه‌اش، دو شب و یک روزِ خوب و به یاد ماندنی شد با کلی‌ خنده و کلی‌ رفاقت و یک غذای دلچسب، که حالا کم‌کم دارم متخصص می‌‌شوم در درست کردن‌اش. باور نکردنی‌ست مکانیزمِ مغزِ آدم و بایگانی کردنِ نا آگاهانه‌ی تصویرها و خاطره‌های دل‌خراش و غصه‌آور. حیرت‌انگیز است تأثیرِ دارو‌ها بر روندِ  به فراموشی سپردن. کاش زودتر از اینها شروع کرده بودم و کمتر زجر می‌‌کشیدم!
این هم دوستِ عزیزِ امروزِ ما که برای آماده کردن‌اش، نزدیک به پنج ساعت وقت صرف شد! راضی‌ام از نتیجه!

BEFORE

BEFORE

DURING

DURING

READY?.. GO!

READY?.. GO!

AFTER

AFTER

مردن از گرسنگی به ز مردن از غذای بد

من یک چاینیز خورِ حرفه‌ای هستم. هم خانه‌ایِ گرامی‌ قبل از رفتن، یک وعده غذای آماده گذاشته بود در یخچال و رفته بود. از آنجا که اصلن حال و حوصله‌ی  آشپزی نداشتم و از دیشب هم هیچ‌چیز نخورده بودم، با صبر و حوصله گرم‌اش کردم و ریختم توی کاسه. همان اول بوی‌اش زد توی ذوق‌ام ولی‌ فکر کردم که به خاطرِ زیادی داغ شدن باشد. چشمتان روزِ بد نبیند، چاپستیک‌ها را که گذاشتم توی دهانم و لقمه‌ی اول را بلعیدم، فهمیدم که این غذا هر چیزی هست، چاینیز نیست! آنقدر چرب و بدمزه بود که متعجب، شروع کردم به زیرورو کردن‌اش، شاید بهتر شود. با یادآوری اینکه دوباره یک کیلو لاغرتر شده‌ام و صحنه‌ی امتحان کردنِ لباس‌های امروز صبح، سعی‌ کردم که خودم را قانع کنم باید خورد و کمی‌ جان گرفت. امروز صبح یک‌هو به سرم زده بود که هرچه لباسِ مهمانی و شب دارم امتحان کنم و ببینم در چه وضعیتی به سرمی‌‌برم. نتیجه‌ این‌که فهمیدم اگر مثلن امشب، یا فردا شب، یا اصلا یک شبی از این شب‌ها، مهمانی دعوت شوم، تقریبا همه‌ی لباس‌های درست و حسابی‌‌ام به تنم زار می‌‌زنند و حتا یکی‌شان قابلِ پوشیدن نیست. حتا لباس‌هایی‌ که برای عروسیِ برادرم پوشیده بودم، آن وقت که خیلی‌ برنامه‌ریزی شده و با کلی تلاش و کوششِ شبانه‌روزی، با کلی‌ رژیم و ورزش مثلن لاغر شده بودم و همه‌چیز به خوبی‌ و خوشی‌ اندازه‌ام بود. باز جای شکرش باقی‌ست که تا حراج‌های بعد از کریسمس چیزی نمانده! خلاصه که به هر زحمتی، چند لقمه دیگر بلعیدم و طاقتم تمام شد. رفتم بسته بندی‌ها را از سطل‌ در آوردم که ببینم چه معجونی‌ست این غذا و تازه فهمیدم که علاوه بر مزه‌ی مزخرف‌اش، دو سه روزی هم از تاریخ‌اش گذشته. با خوشحالی‌ بقیه‌اش را در سطل‌ خالی‌ کردم و حسِ انسان دوستی‌‌ام گٔل کرد، که بیایم روشنگری کنم و بگویم‌ ای مردمان، اگر هیچ کدام در انگلستان هستید یا گذرتان این طرف‌ها افتاد، از گرسنگی هم بمیرید این یکی‌ غذا را نخورید! عجالتن بنده را هم به مهمانی دعوت نکنید! کمی‌ صبر کنید تا لباس مناسب بخرم!

photo (2)

یلدای دانه‌دانه

آدم‌ها عوض می‌شوند. آدم‌ها همه چیزشان عوض می‌شود. حتا سلیقه‌ها و علایق‌شان. حتا نظرها و قضاوت‌هاشان. حتا چیزهای مهم و غیرِ مهم‌شان. می‌‌شود که آدمی‌ مثلِ من، که این همه سالِ عمرش، همیشه عاشقِ سنت‌ها بوده و چیزهایی‌ مثلِ یلدا و نوروز و تولّد، برایش کلی‌ ارزش و اهمیت داشته‌اند، حالا تک و تنها نشسته باشد توی خانه، جلوی کامپیوتر، و حتا برایش مهم نباشد که امشب شبِ یلداست یا هر شبِ لعنتیِ دیگر. می‌‌شود که دو سالِ گذشته را اینجا توی این کشورِ غیرِ یلدایی، با هزار ذوق و هیجان، پی‌ِ هندوانه و آجیل و انار بوده باشی‌ و این باشد سفرهٔ پارسال ‌ات:

IMG_3410

و حالا به هیچ کجای مبارک‌ات نباشد که خرِ این حرف‌ها به چند؟ که نشسته باشی‌ یک گوشه تک و تنها برای خودت و باز زده باشد به سرت که زار زار گریه کنی‌ بدونِ این‌که دلیلِ خاصی‌ داشته باشد. که هی‌ فکر کنی‌ نکند این حالِ بد و افتضاح‌ات برای این باشد که سه روز، به اجبارِ سفرِ به ناگهان پیش آمده، قرص‌هایت را نخورده‌ای و حیران باشی‌ که مگر می‌‌شود یک ماده‌ی شیمیایی، تا این حد اثر داشته باشد؟ مگر می‌‌شود که فقط با سه روز نخوردن‌اش، یک‌هو این‌طور ریخته باشی‌ به‌هم؟

پارسال به چه ذوق و عشقی‌، شبِ یلدا گرفتیم. هیچ وقت برایش مهم نبود.. به زور می‌کردم توی پاچه‌اش. همه‌چیز را. از یلدا و چهارشنبه‌سوری و تولّد گرفته تا نوروز و کریسمس. آن‌قدر ذوق و هیجان داشتم و آن‌قدر به فکرِ سفره چیدن و بساط جورکردن بودم که گاهی‌ به او هم سرایت می‌کرد ذوق و شوق بچگانه‌ام. لابد حالا امسال هم به ذوقِ یک نفرِ دیگر و یک جای دیگر، هندوانه و انار می‌‌خورد و با هم فالِ حافظ می‌‌گیرند. چه اهمیتی دارد اصلن؟ گورِ پدرِ خودش و همه‌ی این حرف‌ها. برای من هم اصلن مهم نیست و همه‌ی این هذیان‌ها صرفن به‌خاطرِ عوارضِ قطعِ ناگهانی فلوکسیتین است. اصلن بقیه‌اش مهم نیست و حتا این سر دردِ مداوم و گریه‌های من و چشم‌های ورم‌کرده و حالِ تهوع و سرگیجه، همه‌اش به‌خاطرِ این قرص‌های لعنتی‌ست که یادم رفته بود ببرم و حالا تا یکی‌ دو هفته‌ی دیگر دوباره خوب می‌‌شود. همین که دوباره زیرِ حجمِ کارِ روی سرم مانده له‌ بشوم و توی یک خروار قول و تاریخِ تحویل فرو بروم، یادم می‌‌رود که احساس چیست و عشق و عاشقی کیلویی‌ چند است؟ یادم می‌‌رود که یک آدمِ ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ من، دست از سرِ کچلِ من برداشته و شرّش را از سرِ من کم کرده. آخر او که یک آدمِ واقعی نبود. او را من ساخته بودم. عاشقِ یک خیال و تصور شده بودم. عاشقِ آدمی‌ که یک تکّه از پازلِ گم شده‌ی رویاهایم بود. دیگر حتا آدمِ واقعی‌اش را نمی‌‌دیدم. که اگر می‌دیدم، خیلی‌ قبل‌ترها، خودم شرش را از سرم کم کرده بودم. خیلی‌ اتفاقی‌، یک شباهت‌هایی‌ در این آدمِ واقعی با آدمِ رویاهای من، برایم کسی‌ را ساخته بود که اصلن وجودِ خارجی‌ نداشت. من توی تصور و خیالِ خودم، یک آدمِ مهربانِ عاشق‌پیشه می‌‌دیدم که من را دوست دارد. حالا این‌که اتفاقن آن آدم واقعی شعر هم می‌گفت گاهی‌ و من عاشقِ شعر بودم از بچگی‌، برایم یک شخصیتِ خیالی رمانتیک ساخته بود، انگار که همان بوده که می‌خواسته‌ام. این‌که لاغر و استخوانی بود و من کلا از آدم‌های لاغرِ مو سیاهِ چشم سیاهِ کمی‌ تا قسمتی‌ زشت و زمخت خوشم می‌‌آید، او را شبیهِ تصویرِ ذهنی‌ قدیمی‌ِ من کرده بود و من را کور و کر. خلاصه که من یک وقتی‌ به شکرِ داروهای شیمیایی، به خودم آمدم و دیدم که ‌ای بابا، اصلن آن آدم کجا و عشقِ من کجا؟ بی‌خود نیست که فرهاد این‌همه سال پیش خوانده که «عمرِ اندوه در قرنِ ما یک سال بیش نیست».

این روزها حتا درد و اندوه هم چاره‌ی شیمیایی و درمانِ دارویی دارند. این روزها عشق کشک است، اما کشکی که حتا به کارِ غذا درست‌کردن هم نمی‌‌آید. این روزها عاشقی، انتزاعی‌ترین مفهومِ زندگی‌ِ تبلیغاتیِ ما آدم‌هاست و احساساتی شدن، یک تکه از همین فیلم‌های هالیوودی که به زور کرده‌اند توی حلق‌مان. عمرِ احساسِ آدم‌ها، اندازه‌ی عمرِ کالاهای تبلیغاتیِ تلویزیون است، یا شاید حتا کمتر. این روزها دیگر یلدا گرفتن هم مسخره و بی‌ معنی‌ست. مثلِ همه‌ی کارهای دیگر. این روزها فقط باید مثلِ یک آدم‌آهنی کار کرد. کار کرد که بشود مثل ایک آدم‌آهنی زندگی‌ کرد. این‌طوری همه چیز خوب پیش می‌‌رود و زندگی‌ِ آدم هم به سامان می‌‌رسد. این روزها باید دانه‌های انار را فقط ریخت پای مرغ که خوشمزه‌تر بشود و هندوانه‌های زرد خرید که به یلدا‌های سورئالِ روزگارِ پست مدرنمان بخورد و فیلسوف‌هایمان بتوانند هنوز برای آدم‌ها و احساساتشان فلسفه ببافند و خودشان از فلسفه‌هایی‌ که به خوردِ بقیه داده‌اند سود ببرند. این روزها همه خوب هستیم. شکر. همان بهتر که اعتقادمان هم قوری چای راسل باشد یا هیولای اسپاگتیِ پرنده. مثلِ من که در حالِ بررسی‌ اعتقاداتم، هنوز نفهمیده‌ام «قوریِ چای‌باور» هستم یا «پستافاریان». هر کدام‌اش هم که باشد، ما که راضی‌ هستیم! یلدای زردِ دانه دانه‌تان مبارک!

A proper Saturday morning

Saturday Morning

دیشب نصف شب از سفرِ اجباریِ شفیلد و چند روز بیمارستان بودن کنارِ خاله‌ات برگشتی‌، تا حدودای سه – سه و نیم در نهایت خستگی خوابت نبرده و غلت زدی توی تختت، به هزار و یک چیز فکر کردی و هزار و یک خاطره رو مرور کردی و یه میلیون فلش بکِ لعنتی توی سرت دور زده و هزار خط  نامه و ده تا پست تو فکرت نوشتی‌ و پاک کردی. طرفای ظهر با سر دردِ وحشتناک از خواب بیدار شدی، هیچی‌ قهوه توی خونه نمونده، چند روزه قرصای فلوکسیتین رو نخوردی و اون‌قدر کار کردی که مغزت دیگه جواب نمیده. توی همین یه هفته یه کیلو دیگه کم کردی و حال و حوصله نداری حتا چیزی بخوری. پالتو رو می‌کشی به تنت و نسخه ات رو میگیری دستت. بارون میاد ولی‌ حتا حوصله نداری چتر برداری. از داروخونه‌ی سرِ کوچه قرص‌هاتو میگیری، با یه قهوه‌ی سیاهِ بزرگ. داغیِ لیوانِ قهوه توی دستت زیرِ بارون و بوی ملایمش کم کم یادت میاره که یه صبحِ شنبه‌ی کامل یعنی‌ همین. برمی‌گردی خونه، قرصتو می‌خوری، قهوه رو با صدای موزیک میری بالا و سر دردت که آروم می‌شه، تازه به خودت میگی‌: امشب شبِ یلداست. و چه‌قدر که مهم نیست. و چه‌قدر که دیگه هیچ چی مهم نیست.

اعتراف‌های ریز – چهار

آقاجان بنده آدمِ بسیار حسودی هستم! اصلا هم از گفتنش خجالت نمی‌‌کشم!

فردا تولّد دوست و هم‌کار و هم‌خونه‌ایِ  بنده است. این‌که حالا خودم برای تولدش برنامه‌ریزی کردم که امشب بریم بیرون و این حرفا هیچ، حالا حسودی می‌کنم که دیروز و امروز براش کادو رسیده با پست. اصلن من همیشه از این‌که چیزی غیرِ منتظره و با پست (یا با پیک توی ایران.. یادش به خیر) برسه به دستم خوشم میومده. هزار بار هم تا حالا واسه آدمایی که دوستشون داشتم این کارو کردم، خیلیاشو با کلی‌ دردسر و بدبختی، ولی‌ واقعیت اینه که خودم همیشه می‌خوره توی ذوقم وقتی‌ که منتظرم. امسال که کلا مزخرف‌ترین تولدِ همه‌ی عمرم بود. شاید من انتظارم از آدما زیاده، شاید کلا متوقع هستم، ولی‌ دستِ خودم نیست، وقتی‌ فکر می‌کنم که اگه من بودم چی‌کار می‌کردم و بعد هیچ کس هیچ کار نمی‌کنه، ناراحت میشم. این‌که آدما یه قدم از کامفورت زونِ خودشون  بیرون نمیان. این‌که به راحتی‌ میگن نشد، نمی‌شد، راه نداشت، یا این حرفا. این‌که من اگه بخوام کاریو انجام بدم آسمون و زمینو به هم می‌ریزم که انجام بشه، ولی‌ هیچ کس اطرافم نیست که اینطوری باشه. خلاصه این‌که، من حسودم! حالا هم دلم گرفته. هزار تا چیز یادم میاد و هزار تا خاطره و هزار تا ناراحتی‌ و هزار تا انتظارِ برآورده نشده. بعد هم همیشه میذارم تقصیرِ خودم و انتظاراتِ خودم. خودمو راضی‌ می‌کنم که مشکل از منه که زیادی توقع دارم و باید راضی‌ باشم و این حرفا. ولی‌ واقعیت اینه که من هیچ کسی‌ رو دور و برم ندارم که حتا یه ذره شبیه من فکر کنه یا عمل کنه. هیچ‌وقت نداشتم. طبیعتن منم حسودی می‌کنم! خجالت هم نمی‌‌کشم!